خوش به حال کچل ها!! (طنز)

خبر: «موها زمان سکته را می‌دانند،‌ چون تحقیقات نشان می‌دهد موها می‌توانند تاریخچه‌ای از استرس‌های شخص را در خود ذخیره کنند.»
من همیشه به کچل‌ها حسادت می‌کردم. بعد از خواندن این خبر، یک دلیل دیگر به دلایلم برای حسادت اضافه شد.
1- کچل‌ها زودتر از همه متوجه شروع بارش باران می‌شوند.
2- کچل‌ها می‌توانند با خیال راحت شیشه اتومبیل را پایین بکشند و از جریان هوا لذت ببرند.
3- آنها به راحتی می‌توانند برای رفتن به مهمترین مهمانی‌ها هم از موتورسیکلت استفاده کنند.
4- مودارها اگر عرق بکنند، باید بروند حمام و کلی موهایشان را با شامپو چنگ بزنند تا چربی و عرق از پوست سرشان پاک شود ولی کچل‌ها با یک دستمال کاغذی مشکل را حل می‌کنند.
5- کچل‌ها غصه‌هایشان کمتر است و مثل بقیه هر روز نگرانی ریزش موهایشان را ندارند.
6- و بالاخره اینکه کچل‌ها استرس‌هایشان ذخیره نمی‌شود.
یک مملکت پر از دختر
محققان دانشگاه ماستریچ هلند گفته‌اند زن‌هایی که می‌خواهند فرزندشان دختر باشد،‌ باید مصرف زیتون، ماهی‌دودی، پنیر آبی،‌ سیب‌زمینی، گوشت‌های فرآوری شده، نان و پاستا (ماکارونی) را کاهش دهند.

دنيا بدون خانمها(به خانومها بر نخوره)

۱-     بازارها خلوت

2-      مخابرات ورشکسته

3-      شيطان بيکار

4-      مساجد ساکت

5-      رستورانها شلوغ

6-      تخم مرغ ناياب

7-      رمالها آواره

8-      و همه ميرويم بهشتو اما دنياي بدون مردان.....اصلا قابل تصور نيست!!

عکس دیدنی : یك درخت در پائیز

به ادامه مطلب مراجعه کنید
ادامه نوشته

دفتر مشق کثیف

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رومیاری مدرسه می خوام درمورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...  اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت: بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد...

اولین بار

احساسی که به تو دارم یک حس فوق العاده است
من عاشق کسی شدم
که خیلی صاف و ساده است
.
.
.


این اولین باره دلم داره می گه آره دوست داره گرفتاره
بگو آره به بیچاره دوست داره با یه قلب تیکه پاره

 

احساسی که به تو دارم
به هیچکسی نداشتم،
من اسم این حال دل رو
عاشق شدن گذاشتم
.
.
.

احساسی که به تو دارم
یه حس عاشقانه است
این حس دوست داشتن تو
همیشه صادقانه است
.
.
.
احساسی که به تو دارم
خیلی واسم عجیبه
چه نازنینی من دارم ببین چقدر نجیبه

این اولین باره دلم داره می گه آره دوست داره گرفتاره
بگو آره به بیچاره دوست داره با یه قلب تیکه پاره

قصه عشق واقعي .....

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو

نمیدونم چرا قسمت می کنم روز های خوب زندگیمو

چرا اول قصه همه دوستم می دارن

وسط قصه می شه سر به سر من میذارن

تا می خواد قصه تموم شه ......... همه تنهام می ذارن

میتونم مثل همه دورنگ باشم ..........دل نبازم

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یک نیش زبون .......بترکه و خراب بشه

تا بیان جمش کنن

حباب دل سراب بشه .....

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

می تونم پشت دلها قایم بشم .....کمین کنم

ولی با این همه حرفها باز منم مثل اونام

یه دروغ گو می شم ......همیشه ورد زبونام

یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم

من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره

توی دنیا .اصلا عشق واقعی وجود داره .......؟؟؟؟؟؟

واژه باران


واژه باران ، باران واژه هایی است که گهگاه از ابر ذهنم بر کویر کاغذ می بارد.

درخت سبز یادت از مرکز قلبم ریشه دوانده در همه ی وجودم...

این ریشه های جاری حتی تا سر انگشتانم موسیقی ملایم و حیات بخش نگاه آبی ات را زمزمه می کنند!

نگاهت را که بگیری ، آبیاری ریشه ها از مرکز با یک "ایست" متوقف می شود...

بدون این مایع سرخ رنگ ، ریشه ها دیگر آبی نیستند!!


پیامی از طرف یک دوست

کوله بارت بربند!

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد !

که به مقصد برسیم ، بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم!!

می شود آسان رفت...

می شود کاری کرد که رضا باشد او...

ای سبکبال ، در این راه شگرف ؛ در دعای سحرت ؛ در مناجات خدائی شدنت ؛ هرگز از یاد نبر

من جا مانده بسی محتاجم...

( التماس دعا ) 

شکر...

چقدر فهمیدن آدم رو سر ذوق می یاره. مخصوصا وقتی جنس فهمیدن هم نوعی لطف خدا باشه...

وقتی در اوج گرفتاری های دنیایی یه فرصتی بهت داده می شه و تو دچار اضطراب می شی که نکنه این

فرصت از دست بره؟! و تنها کاری که ازت ساخته ست اینه که تو دلت بهش بگی: " خدایا کمکم کن... "

زمان می گذره ؛ فرصت تموم می شه ؛ اما تو چنان درگیر ماجراهای روزگاری که حتی وقت فکر کردن به

آنچه گذشت رو هم به اندازه کافی نداری!! زمان می گذره... روزها... کمی از آشفتگی های دنیای مادی

 کاسته می شه ؛ اندک زمانی برای فکر کردن... فکر می کنی ؛ می فهمی و غرق لذت می شی...

غرق این همه لطف... می فهمی که نه تنها این فرصت رو در اختیارت گذاشت بلکه در همه لحظه هایی

 که تب و تاب از دست ندادن فرصت رو داشتی، باز دستان کوچکیت رو گرفت و به جسم و روح ضعیفت

 توانایی غیر قابل باور داد ؛ به گونه ای که خودت هم تعجب می کنی چطور تونستی در اون اوضاع

و احوال برای از دست ندادن فرصتی که بهت داده شده بود تلاش کنی!...

حالا تمام وجودت فقط یه حرف داره : شکر...

حافظ چه خوش همیشه شرح حال ما می گویی!

چو دست در سر زلفش زنم به تاب رود                     ور آشتی طلبم با سر عتاب رود

چو ماه نو ره بیچارگان نظاره                                    زند به گوشه ابرو و در نقاب رود

شب شراب خرابم کند به بیداری                            و گر به روز شکایت کنم به خواب رود

طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل      بیفتد آن که در این راه با شتاب رود

گدایی در جانان به سلطنت مفروش                 کسی ز سایه این در به آفتاب رود

سواد نامه موی سیاه چون طی شد                       بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر                           کلاه داری اش اندر سر شراب رود

حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز                خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود

***

یادش همیشه جاوید...

گاه اجابت

باران آمد... حالا چه فرقی می کند که باز هم ابر چشمانم باریده باشد یا آسمانی که مدتهاست با این همه ابر!! همچنان منتظر است... همه می گویند باران که می بارد گاه اجابت است... نکند می خواهی فرق بگذاری؟!!! باران می آید... چنان همیشه نرم و بی صدا... چه شب هایی غریبی می شود شب های بارانی...