مساحت رنج

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطق منسوخ مرگ می‌خندم
مگر به شیوه‌ی دیگر مرا مجاب کنید

در انجماد سکون، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفس‌های عشق آب کنید

مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره‌ی فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

 

                                                                   قیصر امین پور

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من! نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

گاهی تو را کنار خود احساس میکنم

اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

 

                                                        محمدعلی بهمنی

قصه عشق واقعي .....

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو

نمیدونم چرا قسمت می کنم روز های خوب زندگیمو

چرا اول قصه همه دوستم می دارن

وسط قصه می شه سر به سر من میذارن

تا می خواد قصه تموم شه ......... همه تنهام می ذارن

میتونم مثل همه دورنگ باشم ..........دل نبازم

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یک نیش زبون .......بترکه و خراب بشه

تا بیان جمش کنن

حباب دل سراب بشه .....

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

می تونم پشت دلها قایم بشم .....کمین کنم

ولی با این همه حرفها باز منم مثل اونام

یه دروغ گو می شم ......همیشه ورد زبونام

یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم

من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره

توی دنیا .اصلا عشق واقعی وجود داره .......؟؟؟؟؟؟

حافظ چه خوش همیشه شرح حال ما می گویی!

چو دست در سر زلفش زنم به تاب رود                     ور آشتی طلبم با سر عتاب رود

چو ماه نو ره بیچارگان نظاره                                    زند به گوشه ابرو و در نقاب رود

شب شراب خرابم کند به بیداری                            و گر به روز شکایت کنم به خواب رود

طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل      بیفتد آن که در این راه با شتاب رود

گدایی در جانان به سلطنت مفروش                 کسی ز سایه این در به آفتاب رود

سواد نامه موی سیاه چون طی شد                       بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر                           کلاه داری اش اندر سر شراب رود

حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز                خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود

***

یادش همیشه جاوید...

اشعار فریدون مشیری - خلوت یک شاعر

اشعار فریدون مشیری

 

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم    اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم

 

بر این سرای ماتم و در این دیار رنج     بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم

 

ما را غم خزان و نشاط بهار نیست     آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم

 

گر دست ما زدامن مقصود کوته است     از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم

 

تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را     ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم

 

یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم     چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم

 

آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر    چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم

 

ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش    کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم

 

تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر    مانند سایه در دل شبها نشسته ایم

 

تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما    ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم

 

چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم    سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم

*******************************************************************

خلوت یک شاعر

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

 

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 

کاش به حرمت دل های مسافر هر شب

روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

 

کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد

قرض میداد به ما هر چه پریشانی بود

 

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

 

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

 

چقدر شعر نوشتیم برای باران

غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

 

کاش سهراب نمیرفت به این زودی ها

دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

 

کاش دلها پر از افسانه نیما میشد

و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

 

کاش اسم همه دخترکان اینجا

نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود

 

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

 

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها

غرق هر چیز که می خواهی و میدانی بود

 

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

راز این شعر همین مصرع پایانی بود

مرثیه ی اتحاد -  شعری از برتولت برشت - کافه ترانه - کافه کتاب - کافه غزل - یادداشت روی کاغذ بی خط -

مرثیه ی اتحاد


نگاهت را در آینه می شکنند
لبانت را از کلام
تصویر لرزانی از سکوت
رویای مدفون ترانه هاست
میدانم ، تو را از دست هایت می شکنند!

حسرت ناسروده هایم را به چه زبانی بخوانم!؟
درد زخم هایم را به که گویم
راز شکستن استخوانم را چگونه فریاد زنم!؟
شهابی در سرزمین شقایقم
چگونه، بر کدام دفتر سپید نقش بندد
رعشه ی سکوتم.؟
چگونه بگویم، باور ام را نشکن!

تو را از دست هایت می شکنند
مرا در کلامم
آوار سوخته ی این خاکستر
سایه ی عقیم آفتاب است
باور نکن از ظلام بدرخشی
بیهوده از چهره ام نشویید
خاکستر کبود تولدم را
من بی جهت از تو شکفتم
در سرزمین عقیم اتحاد
تو را از دست هایت می شکافند
مرا از جگر ناسروده هایم!

شعری از برتولت برشت

راستی را...

راستى را كه به دورانى سخت ظلمانى عمر مى‏گذاريم‏
كلمات بى‏گناه‏
نابخردانه مى‏نمايد

 

پيشانى صاف‏
نشان بيعارى‏ست‏

 

آن‏كه مى‏خندد
هنوز خبر هولناك را
نشنيده است‏


چه دورانى!
كه سخن از درختان گفتن‏
كم و بيش‏
جنايتى‏ست. -
چرا كه از اين‏گونه سخن پرداختن‏
در برابر وحشت‏هاى بى‏شمار
خموشى گزيدن است!
...

کافه ترانه

با چشم های بی فروغ میون راست و دروغ    خودمو گم می کنم توی این شهر شلوغ

پچ پچ آدمکها پس که توو هم می دووه          دیگه فریاد منو سایه ام نمی شنووه

صدای زنجیر تو گوشم می خونه        تو داری از قافله دور می مونی

سرتو خم کن تا درها وا بشن                       تا بگی نه . پشت کنکور می مونی

من می خوام مثل همه ساده زندگی کنم      چادر موندنمو هرجا که خواستم بزنم

توی این دریا نمی خوام نهنگ کوری باشم     پشت این درهای باغ علی کنکوری باشم

صدای زنجیر تو گوشم می خونه                   تو داری از قافله دور می مونی

سرتو خم کن تا درها وا بشن                       تا بگی نه ..................

ایرج جنتی عطایی

کافه کتاب

وقتی نیچه گریست

نوشته : اروین د . یالوم (انتشارات کاروان)

برنده مدال طلای باشگاه مشترک المنافع کالیفرنیا در زمینه رمان نویسی . تحسین شده منتقدان مجله واشنگتن پست و شیکاگو تریبون

پی نوشت :

من هیچ ندانم که مرا انکه سرشت       از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی و لب کشت        این هرسه مرا نقد تو را نسیه بهشت

 (خیام)

کافه غزل

چند روز پیش دیوان کامل  ناصرالدین شاه (شاه بابا) قاجار دستم رسید . وقتی اشعار این شاه شهید رو خوندم تازه فهمیدم که چرا امیر کبیر فقید در دوره قاجار خون گریست . بنده خدا بی خودی شاه شد اصلا این کاره نبوده. اگر از اول دنبال شاعری رفته بود شاید الان کمه کم یه کوچه بنامش بود .

گر خرابات مغان پهلوی میخانه نبود          وین دل غمزده را مسکن و کاشانه نبود

خرد و عقل اگر ناصح و مشفق نشدی      راه ریحانی ما ساغر و پیمانه نبود

گر گنه کار نباشد به جهان روز جزا            از خداوند جهان عفو کریمانه نبود

در نظر بازی معشوق اگر جان بدهند        گفت باید به جهان یکدل و دیوانه نبود

یارب از چیست که در محفل جانانه ما      هیچ کس جز من دلسوخته بیگانه نبود

هیچ شیدا چو من خسته فراقت نکشید    هیچ مرغی چو من افسرده و بی دانه نبود

یادداشت روی کاغذ بی خط

یه عروسک اوازه خون که متعلق به کسی نبود یه روز از پشت ویترین مغازه فرار کرد

از این کوچه به اون کوچه . دنبال یه همبازی می گشت تا براش اواز بخونه

اما فایده ای نداشت . مدتی بعد که دلش خیلی گرفته بود تصمیم گرفت یه قیمتی روی خودش بزاره

تا شاید کسی حاضر بشه بهایی براش بپردازه . برچسب خریدی به خودش وصل کرد

همه با تعجب به عروسک نگاه می کردن . انگار هرکسی می خواست برای اون قیمتی بپردازه

قیمت ها یکی پس از دیگری بالا رفت . سالها گذشت و اون عروسک هنوز کنار خیابون تنها

اهنگ غمگینی می خواند .

اگه یه روز همبازی عروسک اوازه خون بشی حتما بهتون خواهد گفت :...........!!!!!!

ولش کن.  مهم نیست. حالا دیگه برای حرف زدن خیلی دیر شده

کافه دیالوگ

پسر : یه بار یه زن بی خانمان رو دیدم که از سرما یخ زده بود و بی جان افتاده بود کنار خیابون . بنظرم خیلی غمگین بوده . ازش فیلم گرفتم .

دختر : چرا ازش فیلم گرفتی ؟

پسر : وقتی همچین چیزی می بینی حس می کنی خدا اینطوری جلوت وایساده . فقط برای یه لحظه تو هم اگر دقت کنی می تونی ببینی .

دختر : چی رو ؟

پسر : زیبایی

زیبای امریکایی اثر سام مندس

او نیست - نگریستن - چشمه  ( + دکتر علی شریعتی )

او نیست 

دلی که از بی کسی غمگین است ،

هر کسی را می تواند تحمل کند .

هیچ کس بد نیست .

دلی که در بی اویی مانده است،

برق هر نگاهي جانش را می خراشد .

لبخند ها زهر آگین ،

دهان ها حفره هاي وقيح آزار دهنده،

تسلیت ها خفقان آور،

لذت ها دروغ هایی فریبنده،

زیبا یی ها حیله  های اغفال،

افق ها حصار های عبوس زندان،

درختان ، هر یک قامت دشنامی ،

ابر ها هر پاره سایه ی نفرینی ،

مهتاب سرد و آفتاب رسوایی

و روز ، برص گرفته ی وقیحی که او را

بر سر کوچه و بازار بيگانگان مي گرداند.

و شب ، گرگ آدم خواري که در پناهگاه درد مندش

او را مي جويد تا فرو بلعد .

و طبيعت نه ديگر هيچستاني سرد و گنگ

 که دوزخي در گرفته از حريق و دريايي مواج از آتش هاي عذاب...

که هر چهره اي ، نگاهي ، طرح اندامي ، طنيني ، رنگي

در نگاه هاي او فرياد ميکشد که او نيست !

دکتر علي شريعتي

نگریستن

خورشید از سینه ی دریا سر زده است و من

در حالی که همه بودنم ،

تمام زندگی کردنم ،

به یک "نگریستن "مطلق بدل شده است ـ

و همچون شمع ـکه در "گریستن " خویش ،قطره قطره می میردـ

ذوب میشوم و محو می شوم و پایان می گیرم .

دکتر علی شریعتی

چشمه

ای چشمه اینجا درنگ مکن

می پوسی ، مرداب می شوی ، می آلایی.

جاری شو !

دشت های هموار را طی کن !

دره ها را سرازیر شو !

سر خود را به سنگها بزن ، بشکن ،

مایست ، پیش برو شلاق بخور ، هوا بخور !

رودی شو !

تو را اینجا نگاه نمی دارم .

تشنگی سالهایم را همچنان در این کویر نگاه میدارم .

از تو نمی آشامم تا کم نشوی ، تا ضعیف نشوی .

حوضچه ای ،مردابی ،آب راکدی نگردی .

سر به صحرا بگذار !

از خلوت این دشت مهراس !

آبا دی ها و روییدن ها در انتظار توست .

و من همچنان تشنه ،این جا می مانم .

دکتر علی شریعتی

سهراب سپهری و نیاسر

سهراب سپهری و نیاسر

در ادامه مطلب

ادامه نوشته