مرثیه ی اتحاد
نگاهت را در آینه می شکنند
لبانت را از کلام
تصویر لرزانی از سکوت
رویای مدفون ترانه هاست
میدانم ، تو را از دست هایت می شکنند!
حسرت ناسروده هایم را به چه زبانی بخوانم!؟
درد زخم هایم را به که گویم
راز شکستن استخوانم را چگونه فریاد زنم!؟
شهابی در سرزمین شقایقم
چگونه، بر کدام دفتر سپید نقش بندد
رعشه ی سکوتم.؟
چگونه بگویم، باور ام را نشکن!
تو را از دست هایت می شکنند
مرا در کلامم
آوار سوخته ی این خاکستر
سایه ی عقیم آفتاب است
باور نکن از ظلام بدرخشی
بیهوده از چهره ام نشویید
خاکستر کبود تولدم را
من بی جهت از تو شکفتم
در سرزمین عقیم اتحاد
تو را از دست هایت می شکافند
مرا از جگر ناسروده هایم!
شعری از برتولت برشت
راستی را...
راستى را كه به دورانى سخت ظلمانى عمر مىگذاريم
كلمات بىگناه
نابخردانه مىنمايد
پيشانى صاف
نشان بيعارىست
آنكه مىخندد
هنوز خبر هولناك را
نشنيده است
چه دورانى!
كه سخن از درختان گفتن
كم و بيش
جنايتىست. -
چرا كه از اينگونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهاى بىشمار
خموشى گزيدن است!
...
کافه ترانه
با چشم های بی فروغ میون راست و دروغ خودمو گم می کنم توی این شهر شلوغ
پچ پچ آدمکها پس که توو هم می دووه دیگه فریاد منو سایه ام نمی شنووه
صدای زنجیر تو گوشم می خونه تو داری از قافله دور می مونی
سرتو خم کن تا درها وا بشن تا بگی نه . پشت کنکور می مونی
من می خوام مثل همه ساده زندگی کنم چادر موندنمو هرجا که خواستم بزنم
توی این دریا نمی خوام نهنگ کوری باشم پشت این درهای باغ علی کنکوری باشم
صدای زنجیر تو گوشم می خونه تو داری از قافله دور می مونی
سرتو خم کن تا درها وا بشن تا بگی نه ..................
ایرج جنتی عطایی
کافه کتاب
وقتی نیچه گریست
نوشته : اروین د . یالوم (انتشارات کاروان)
برنده مدال طلای باشگاه مشترک المنافع کالیفرنیا در زمینه رمان نویسی . تحسین شده منتقدان مجله واشنگتن پست و شیکاگو تریبون
پی نوشت :
من هیچ ندانم که مرا انکه سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی و لب کشت این هرسه مرا نقد تو را نسیه بهشت
(خیام)
کافه غزل
چند روز پیش دیوان کامل ناصرالدین شاه (شاه بابا) قاجار دستم رسید . وقتی اشعار این شاه شهید رو خوندم تازه فهمیدم که چرا امیر کبیر فقید در دوره قاجار خون گریست . بنده خدا بی خودی شاه شد اصلا این کاره نبوده. اگر از اول دنبال شاعری رفته بود شاید الان کمه کم یه کوچه بنامش بود .
گر خرابات مغان پهلوی میخانه نبود وین دل غمزده را مسکن و کاشانه نبود
خرد و عقل اگر ناصح و مشفق نشدی راه ریحانی ما ساغر و پیمانه نبود
گر گنه کار نباشد به جهان روز جزا از خداوند جهان عفو کریمانه نبود
در نظر بازی معشوق اگر جان بدهند گفت باید به جهان یکدل و دیوانه نبود
یارب از چیست که در محفل جانانه ما هیچ کس جز من دلسوخته بیگانه نبود
هیچ شیدا چو من خسته فراقت نکشید هیچ مرغی چو من افسرده و بی دانه نبود
یادداشت روی کاغذ بی خط
یه عروسک اوازه خون که متعلق به کسی نبود یه روز از پشت ویترین مغازه فرار کرد
از این کوچه به اون کوچه . دنبال یه همبازی می گشت تا براش اواز بخونه
اما فایده ای نداشت . مدتی بعد که دلش خیلی گرفته بود تصمیم گرفت یه قیمتی روی خودش بزاره
تا شاید کسی حاضر بشه بهایی براش بپردازه . برچسب خریدی به خودش وصل کرد
همه با تعجب به عروسک نگاه می کردن . انگار هرکسی می خواست برای اون قیمتی بپردازه
قیمت ها یکی پس از دیگری بالا رفت . سالها گذشت و اون عروسک هنوز کنار خیابون تنها
اهنگ غمگینی می خواند .
اگه یه روز همبازی عروسک اوازه خون بشی حتما بهتون خواهد گفت :...........!!!!!!
ولش کن. مهم نیست. حالا دیگه برای حرف زدن خیلی دیر شده
کافه دیالوگ
پسر : یه بار یه زن بی خانمان رو دیدم که از سرما یخ زده بود و بی جان افتاده بود کنار خیابون . بنظرم خیلی غمگین بوده . ازش فیلم گرفتم .
دختر : چرا ازش فیلم گرفتی ؟
پسر : وقتی همچین چیزی می بینی حس می کنی خدا اینطوری جلوت وایساده . فقط برای یه لحظه تو هم اگر دقت کنی می تونی ببینی .
دختر : چی رو ؟
پسر : زیبایی
زیبای امریکایی اثر سام مندس
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۷ ساعت
12 AM توسط Admin
|